- تاریخ : ۱۴۰۵/۰۲/۱۸ ساعت : ۰۷:۳۳:۱۹
- کد خبر 44665
- پرینت
true
false
true
false
false
false
true
false
true
حمله آمریکا و اسرائیل به ایران را نمیتوان صرفاً یک خطای تاکتیکی دانست؛ این رخداد به نقطهای تبدیل شده که شکاف میان اهداف جهانی آمریکا و ابزارهای واقعی آن را آشکار کرده است.
به گزارش منشوراقتصاد ، نظمی که تحت رهبری واشنگتن شکل گرفته، هرچند معمولاً هژمونی نامیده میشود، در عمل منطق یک امپراتوری را دارد و تداوم آن وابسته به تناسب میان تعهدات و توانمندیهاست.
جنگ ایران نشان داده این تناسب برهم خورده و آمریکا وارد وضعیت «بیشگستری» شده است؛ وضعیتی که در تاریخ امپراتوریها اغلب نشانه آغاز افول بوده است.
این تحول از آن جهت معنادارتر است که انتظار میرفت سیاست خارجی دونالد ترامپ دقیقاً در جهت عکس چنین سناریویی حرکت کند. او در کارزارهای انتخاباتی خود بارها بر پرهیز از تعهدات فراتر از توان تأکید کرده و تجربه شکستخورده مداخلات پیشین، بهویژه در عراق، را نقد کرده بود. شعار «عظمت دوباره آمریکا» برای بخش مهمی از رأیدهندگان به معنای تمرکز بر حوزه نفوذ محدودتر و کاهش هزینههای خارجی بود، نه ورود به یک جنگ پرهزینه جدید در خاورمیانه.
در چارچوب همین رویکرد، سیاست اعلامی ترامپ بر بازگشت به نیمکره غربی و نوعی احیای دکترین مونرو استوار بود. تمرکز بر مهار نفوذ چین در مناطق نزدیک، از آمریکای لاتین تا قطب شمال، نشان میداد که واشنگتن در حال بازتعریف اولویتهای خود است. حتی در اسناد رسمی نیز بر کاهش اهمیت خاورمیانه تأکید شده بود. این مسیر از منظر تاریخی نیز قابل دفاع به نظر میرسید؛ همانگونه که بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم، با واگذاری تدریجی مستعمرات، افول خود را مدیریت کرد.
اما حمله به ایران دقیقاً در تضاد با این منطق قرار دارد. این اقدام نهتنها به تقویت موقعیت دفاعی آمریکا در حوزه نفوذش کمکی نمیکند، بلکه تعهدی جدید، پرهزینه و بالقوه بیپایان ایجاد میکند. برای کشوری که بهدنبال کاهش حضور در خاورمیانه و تمرکز بر رقابتهای بزرگتر است، ورود به چنین جنگی فاقد توجیه راهبردی روشن است.
مسئله اصلی، ناهماهنگی میان اهداف و ابزارهاست. تجربههای تاریخی نشان میدهد که درگیری با ایران میتواند بسیار فرساینده باشد. حتی در جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱، برای مواجهه با عراق کشوری بهمراتب ضعیفتر ائتلافی گسترده با حضور صدها هزار نیرو شکل گرفت. در مقابل، تحمیل اراده بر ایران مستلزم بسیج منابعی بسیار بزرگتر و حضور طولانیمدت در منطقه است. این در حالی است که آمریکا همزمان به این منابع در جبهههای دیگر، بهویژه در اروپا و شرق آسیا، نیاز دارد.
هرچند ممکن است تصور شود که فناوریهای نظامی پیشرفته جایگزین نیروی زمینی شدهاند، اما این ابزارها نیز محدود و دارای کارکردهای چندگانهاند. استفاده از ذخایر راهبردی در یک جنگ، بهمعنای کاهش توان بازدارندگی در سایر مناطق است. بنابراین اگر قدرت نظامی نه بهصورت مطلق، بلکه نسبت به تعهدات جهانی سنجیده شود، آمریکا با کمبود ظرفیت مواجه است.
در این شرایط، واشنگتن با سه گزینه پرهزینه روبهروست: عقبنشینی که به تضعیف اعتبار منجر میشود؛ ادامه جنگ که منابع را از اولویتهای حیاتیتر منحرف میکند؛ یا تشدید درگیری که پیامدهای اخلاقی و تاریخی سنگینی به همراه دارد. هر یک از این مسیرها، بخشی از سرمایه راهبردی آمریکا را تضعیف میکند.
در سوی دیگر، بازیگران منطقهای نیز این تغییر را درک کردهاند. توصیه به گسترش درگیری، از منظر برخی متحدان آمریکا، ناشی از این ارزیابی بوده که فرصت اتکای کامل به قدرت نظامی واشنگتن رو به پایان است. از این زاویه، جنگ ایران نهتنها یک بحران، بلکه نشانهای از تغییر موازنه در روابط امنیتی منطقهای است.
شباهتهایی میان وضعیت کنونی آمریکا و بریتانیای در حال افول قابل مشاهده است: وابستگیهای اقتصادی جدید، تعهدات گسترده و نوعی اطمینان بیش از حد به تداوم برتری. همانگونه که بریتانیا پیش از جنگهای جهانی با محدودیتهای فزاینده مواجه شد، آمریکا نیز اکنون با چالشهایی مشابه روبهروست؛ بهویژه در رابطه با رقابت ساختاری با چین.
در نهایت، جنگ ایران بیش از آنکه یک رویداد نظامی باشد، یک سیگنال راهبردی است. این جنگ نشان میدهد که فاصله میان اهداف گسترده و توان واقعی افزایش یافته است. اگر مدیریت افول مستلزم کاهش تعهدات و بازتعریف اولویتها باشد، ورود به چنین درگیریهایی دقیقاً در جهت معکوس حرکت میکند. نتیجه، نه مهار افول، بلکه آشکارتر شدن و تسریع آن است.
false
false
false
false
















